
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی کورنگ ،ساعت ۲ بامداد ۲۵ مرداد ۱۳۳۲، وقتی پیک شاه برای ابلاغ فرمان عزل مصدق به در خانهاش رفت و بازداشت شد، محمدرضا پهلوی حتی یک ساعت هم در کشور نماند. او که میدانست دستش خالی است و قدرت مشروعی ندارد، به همراه همسرش ثریا، با هواپیمای شخصی به بغداد گریخت. این اولین پروازِ شاه از متن بحران نبود؛ او در ۲۶ دی ۵۷ هم وقتی دید دیگر پایی برای ایستادن در خیابانهای ایران ندارد، چمدانها را بست و رفت.در این سوی جاده، اما روایتی متفاوت جاری بود.وقتی بمبهای صدام به تهران میرسید، امام خمینی (ره) کسی که در جماران سکاندار بود، هیچ سنگر بتنی را به حضور در میان مردم ترجیح نداد. چنانچه بارها صدام تهدید کرد که جماران(محل سکونت امام خمینی) را مورد هدف قرار خواهد داد و حتی توانست اطراف جماران را مورد اصابت قرار دهد اما باز هم هیچ گاه امام خمینی حاضر نشدند به پناهگاهی که برایشان تدارک دیده شد وارد شوند.این همان خطمشی بود که در قامت رهبر شهید، سید علی خامنهای، تکرار شد. در حالی که اطرافیان برای حفظ جان ایشان نگران بودند، پاسخ او کوتاه و کوبنده بود: «مگر همه مردم ایران در سنگر هستند که من هم به سنگر بروم؟»
او نماند که از پشتِ شیشههای ضدگلوله مدیریت کند؛ او ماند چون به سنگری بالاتر از بتن باور داشت؛ سنگری که نامش «مردم» بود.رضاخان در شهریور ۱۳۲۰، وقتی قشون روس و انگلیس از کرج به تهران نزدیک میشدند، استعفایش را امضا کرد و با شتاب به سمت اصفهان راند. حسین فردوست در خاطراتش مینویسد: «در روزهای اشغال ایران توسط متفقین که انگلیسی ها رضا را به عنوان یک مهره بی ارزش و مدفون میدانستند، رادیوی بی بی سی. سه روز متوالی در باره املاک رضاخان سخن گفت و میگفت که بزرگترین خدمتی که رضاخان به مملکتش کرده، غصب کلیه اموال مردم شمال است؟ رضاخان به اتفاق خانوادهاش از اصفهان به کرمان رفت و در آنجا در منزل تاجری به نام هرندی که از متمولین کرمان بود، اقامت گزید. در کرمان حال او بهشدت خراب بود و میگویند که تب ۴۰ درجه داشت. چند روز بعد به اتفاق محمود جم (مدیر الملک) و خانوادهاش به بندر عباس رفت و با یک کشتی انگلیسی ایران را ترک کرد.» او چنان از سایه خودش هم میترسید که به فرمانده اسکورتش گفت: «اگر دنبال من بیایید مجازات میشوید.» و تنها با رانندهاش صادقخان گریخت تا مبادا به دست متفقین بیفتد. دغدغه آن لحظه او نه ایران بود و نه امنیت، بلکه انتقالِ ۶۲ میلیون تومان عایدیِ سالانه املاک غصبیاش به نام ولیعهد بود.
او پادشاهی بود که در لحظه سقوط، به فکرِ سندِ املاکِ شمال بود. محمدرضا پهلوی هم در طول سلطنتش در مواجهه با بحرانهای گوناگون، چندین مرتبه از ایران رفت.در کتاب کاخ تنهایی از خاطرات ثریّا اسفندیاری آمده است: «چند روز پیش از وقوع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شمال کشور و بعد، سراسیمه به عراق و از آنجا به ایتالیا رفت تا اگر کودتای آمریکاییها علیه دکتر مصدّق شکست خورد، به او آسیبی نرسد.» در نهایت هم محمدرضا پهلوی در دی ماه ۱۳۵۷ سراسیمه با چمدانهایی پر از ثروتهای این مردم و مملکت از ایران گریخت.که حتی آمریکاییها هم به بهانههای مختلف از پذیرش او در کشورشان خودداری کردند.محمدرضا در ماههای پایانی عمرش، وقتی در به در میان مصر، مراکش، باهاما و مکزیک میچرخید تا جایی برای نفس کشیدن بیابد، در نهایت سر از تیمارستانِ یک پایگاه نظامی در تگزاس درآورد. فرح دیبا در خاطراتش از آن روزها با وحشت از اتاقی میگوید که درش دستگیره نداشت و پنجرههایش با نرده مانند زندان بود و آنها را مانند بیماران روانی در آن حبس کرده بودند.
اما سرنوشتِ رهبر شهید ما، سید علی خامنهای، در مسیری دیگر رقم خورد. او که در تمام عمر، مشهد را پایتخت معنویِ ایران میخواند و هیچ لذتی را بالاتر از همجواری با امام رئوف نمیدانست، پس از شهادت، به همانجا بازگشت. رهبری که در روزهای سخت جنگ و انقلاب که دشمن تهدید میکرد، حاضر نشد به سنگرهای حفاظتی پناه ببرد، حالا پس از شهادت در مشهد به پناهگاهی ابدی دست یافته است؛ جایی در سایهسارِ حریمِ امنِ امام هشتم و همانجایی خودشان این چنین توصیفش میکردند: «واقعاً محبوبترین جای دنیا به نظر من مشهد است.» پهلویها با فرار، خود را در تاریخ دفن کردند و رهبر ما با ماندن، در قلبِ این ملت جاودانه شد.منابع: ۱.کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» از حسین فردوست۲.کتاب «خاطرات فرح دیبا» ۳.کتاب «آخرین سفر شاه» از ویلیام شوکراس۴.کتاب «مأموریت در ایران» از ویلیام سولیوان